جستاری در گیتی
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
 

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد

هم رونق زمان شما نيز بگذرد

در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت

اين عوعوي سگان شما نيز بگذرد

استاد مطهري در بهار 58 در مسجدالجواد در پاسخ به اين پرسش كه از كجا معلوم، رژيم جديد ايران هم جلوي آزادي را نگيرد؟ چنين مي گويد: اگر بنا شود جمهوري اسلامي زمينه اختناق را بوجود بياورد،قطعا شكست خواهد خورد. اسلام دين آزادي است. مروج آزادي براي همه افراد جامعه.  اسلام مي گويد دينداري از روي اجبار ديگر دينداري نيست.مي توان مردم را مجبور كرد كه كاري نكنند اما نمي توان مردم را مجبور كرد كه اينگونه يا آنگونه فكر كنند.(«سخني با روح استاد مقاله شماره 17» بهرام ساساني) گاهي وقت ها چقدر سخت و دشوار مي شود در مورد تاريخ در زماني نه چندان دور مثلن 28 سال پيش سخن گفت، هميشه عقيده بر اين داشتم كه مورخ بايد درست و صحيح بنويسد، بايد از يك سونگري خودداري كند بايد سخن راست را بگويد حتا اگر برخلاف عقيده و باورداشت هايش باشد، حالا كه نوبت به خودم رسيده از اينكه چند خطي در مورد تاريخ 28سال پيش بنويسم آنقدر با خودم كلنجار رفته ام كه نخست شرمنده ي خودم و پس از آن شرمنده ي آن كسي كه نوشتارم را مي خواند نشوم و بتوانم تنها بر مدارك موجود داوري كنم،و احساساتم را در آن دخالت نداده باشم.براستي 28سال پيش در ايران چه روي داد؟و اين رويدادها كه سبب شد كه ما نسل آينده ي آن انقلاب بوديم به جايي برسيم كه تنها داشته هايمان،از انقلاب نخست نسل پيش از خود است، يعني پدران و مادرانمان ، ديگر نوشتارهايي ست كه حاصل ديده ها وبرداشت هاي كساني ست كه هنوز هم دوست دارندپيشگويي كنند نه پيش بيني ،و ديگري هم روشنفكران خانه نشين. نوشتارها همه گوياي اينست كه شاه ، از سر تا پا گناه و اشتباه بوده است،چنان ديو دو سري از او ساخته اند، كه هيچ نكته ي خوب و درستي در شاه نمي بيني آنها  در نوشتارهاي شان هيچگاه در مقام مقايسه برنيامده اند، مثلن نمي گويند خونخوارتر از چه كسي ، بي رحم تر از چه كسي، ديكتاتورتر از چه كسي؟آيا او از صدام ديكتاتورتر بود؟آيا او مانند پينوشه بود؟ اگر بود پس آلنده چه كسي بود؟آيا او از كساني كه پس از او آمدند نادان تر و گمراهتر بود؟اين روشنفكران در راه مانده واين متفكرين خانه نشين ،گويي هيچ وظيفه ي ديگري نداشته اند بجز اينكه انقلابي براه بياندازنند و بروند در خانه هايشان حالا چه در داخل ايران يا در خارج ايران تفاوتي هم نمي كند، و ديگر كاري به اينكه پس از اين چه مي شود را ندارند،در صورتي كه همه ي آنها مي دانستند كه ديكتاتوري نعلين سد پله بدتر از ديكتاتوري چكمه است،آن زمان اين هشدار را ندادند تا كار از كار بگذرد و حالا هم كار به اين كارا ندارند، كه چه بر سر اين كشور آمده وبا گفتن اينكه اين انقلاب را از دستمان درآوردند بسنده مي كنند تو گويي اين انقلاب گوهري زرين بوده كه از دستشان درآمده، تازه برخي ديگر محكم تر سر جايشان ايستاده اند و اين طور مي انديشند كه از بين سدها راه نرفته بهترينش را انتخاب كرده اند، و هي در مورد آن قلمفرسايي مي كنند.و اما ديگر شاهدان اين انقلاب يعني پدران و مادرانمان كه بخاطر سن كمشان اغلب سياهي لشكر بوده اند، به گفته ي خودشان آن ها مي دانستند كه چه نمي خواستند، ولي آن زمان نمي دانستند كه چه مي خواهند!! و اكنون تمام نمي خواهندهايشان براورده شده و خواسته هايشان سرابي كه اميدي بدان نيست. محمدرضاشاه اشتباهات بسياري داشت،كه منكر آن نيستم وچنين حكومتي را هيچگاه براي هيچ دوره اي تاييد نمي كنم، ولي اعتراضات مردمي بايد در سمت و سويي درست قرار مي گرفت نه اينكه تبديل شود به جوي گل آلودي كه كساني از آن ماهي هاي بزرگ بگيرند مردم مي توانستند با استفاده از قانون اساسي و مشروطه بودن شاه امتيازات بسياري را بگيرند و اين خيلي بهتر از اين بود كه تمام داشته هايي كه از زمان مشروطيت تا به حال جمع كرده بوديم لگدمال شود،آخر اين چگونه انقلابي بود كه دگرگوني در جهت عكس را براي اين كشور ارمغان آورد،كساني روي كار بيايند كه هيچ ارزشي براي انديشه و باورهاي ما ونياكانمان قائل نيستند،آزادي براي آنها نه تنها مفهومي ندارد بلكه گناه ست، و خرد و خردگرايي  در مغز كوچك آنها  از اهريمن ست و به جاي آن تقليد كوركورانه و بي چون چرا از انساني كه خود پر از اشتباه و گناه ست ،و بدون خرد چگونه مي توان با ناداني و غفلت مبارزه كرد براي همين ست كه مي بينيم پس از 28 سال ،خودكشي و به همراه آن كشتن انسان هاي ديگر عمليات شهادت طلبانه نام مي گيرد،زنان را مانند دوران جاهليت سنگسار مي كنند ،چنان بي خردي را برما حاكم كرده اند كه راه از چاه ،عشق از تنفر و شادي از سوگواري پيدا نيست.زماني كه شاه از ايران رفت، ما 37مليارد دلار ذخيره ي ارزي داشتيم چنين كشوري فقير نيست،پس از چه روي اعتراض كرديم؟در ديد من نبود آزادي،چون در آزاديست كه انديشه ها رشد مي كند و انسان به بالندگي مي رسد، اگر شاه اينچنين بگير و ببندي راه نيانداخته بود، انديشه ي پدران و مادران ما داراي پختگي سياسي و فرهنگي مي شد و اينچنين با كژي ها و خرافات نمي آميخت، آن ها بدرستي مفهوم آزادي را نمي دانستند و آن را با بي بندو باري  و تباهي يكي مي دانستند، و جشن و هنر شيراز كه شهبانوي عزيز، بنيان گذار آن بود يكي از زمينه هاي چنين باورهايي شد.مردم ايران در 28سال پيش چنان ساده لوحانه گوش به دروغ هايي كه از دهان مردان خدا در مي آمد مي دانند كه گويي آن ناجي بزرگ ظهور كرده و ديگر هيچگونه فساد و تباهي در روي زمين نمي ماند و روشنفكران ، ساده لوح تر هر چرا كه در مانيفست هايشان خوانده بودند مي خواستند پياده كنند ،در صورتيكه برخلاف آنچه كه آن ها فكر مي كردند مشكل دغدغه ي نان نبود ،آن ها هم آلت دست تزوير شدند و ندانستند كه براي مردم بي خرد كشيدن شكل مار ، مهمترست ،تا واژه ي آن ،مردم براي نان در كوچه و خيابان نريختند،خرافات و جهلي كه حتي از كاخ شاهي هم بالا مي رفت سبب به خيابان كشيدن مردم بود ، مردي با لباس روحانيت ، لباسي كه خود خاندان شاهي به آن احترام مي گذاردند، مي گفت دين به خطر افتاده است و فرياد وااسلاما سر مي داد و اين گونه مردم از همه جا بي خبر و يا دستكم از تاريخ بي خبر رفتند به استقبال تكرار تاريخ  در 28 سال پيش ميداني درست شده بود از مخالفان محمدرضاشاه ، تمام گروه ها و قشرهاي سياسي آن زمان نماينده اي به ميدان فرستاده بودند، و هر آنچه كه شد و هرآنچه كه مي شود بر گردن تمامي آن هاست،شايد بگوييد كه آنها تاوانش را داده اند بسياري از جوانان از گروه هاي چپ و راست در همان سال هاي اول انقلاب به جرم منافق و محارب با خدا و يا مفسدفي الارض كشته شدند، ولي من باور نمي كنم ان ها همان هايي باشند كه آنروز بيرون از ميدان ايستاده بودند تازه مرگ اين ها هم بر گردن آن هاست،چپ ها و چپ گراها در همه جاي ايران نفوذ داشتند از اداره ي آموزش و پرورش آن زمان گرفته تا اطلاعات و شايد كنار گوش،شاه!آنها كه پيرو هدفشان بودند و از آنجاييكه هدف وسيله را توجيه مي كند، بنا براين اگر روزي توده اي , عمامه و نعلين پوشيد شگفت زده نمي شوم،چون آنها  مجبورند با دست باز، بازي كنند اين يكي از خوبي هاي اين انقلاب بود كه ما ديگر مثل نسل گذشته فريب دشمنان دوست نما را نخوريم و همچنين دوستان نادان كه از دشمن بدترند ،چه جوان هاي فداكار و آزاده اي كه فريب عناصر چپ و سران حزب توده را خوردند، آنها براي نجات توده ها و رهايي خلق ستمديده تا پاي چوبه ي دار رفتند و بي صدا تيرباران شدند ولي هيچگاه همين توده هاي مردم و كارگران و زحمتكشان حضورشان را احساس نكردند، چون از جنس ايراني نبودند،زبان ديگري داشتند كه ايراني آن را درك نمي كرد ، چرا كه عرفان ايراني به او ياد داده گرسنگي او را محكم و با استقامت بار مي آورد، گرسنگي او را از پاي در نمي آورد و برخلاف سخن كساني كه مي گويند انسان گرسنه ايمان ندارد، او ايمانش به باورهايش بيشتر مي شود،براي همين است كه بودا و ماني و اين همه صوفي از ايران سر برآوردند، براي همين در تاريخ مي بينيم ايراني هيچگاه براي نان نجنگيده است،و باز براي همين فرنگي ها مي گويند اگر مي خواهيد ايراني صدايش در نيايد او را گرسنه بگذاريد و برعكس آن عرب ها را سير كنيد!ايراني براي خدا ، شاه كه آن را سايه اي از خدا مي داند و سرزمينش كه غرور و شرافتش به آن بستگي دارد ،مي جنگد اما براي شكم نه، او روح و روانش براي پروردگار و در كنار او شكل مي گيرد  و در هواي آزاديست كه موجوديت پيدا مي كند، بارور مي شود و زايشي دوباره مي يابد، آزادي از نان براي او واجب تر است، براي همين با محمدرضاشاه مخالفت كردند چون او اقتصاد را پيشرفت داده بود،اما آزادي را از آن ها گرفته بود، و اين بزرگترين گناه او بود، او با تك حزبي كردن ايران و محدود كردن آزادي هاي مردم سبب رنج و آزار آن ها شده بود، او مستبد بود اما ديكتاتور نبود او همچنان پدر سختگيري كه انتظار دارد فرزندانش از او بترسند رفتار مي كرد و اين از انديشه ي ايراني بدورست ، در فرهنگ ايران، مردم هميشه در كنار شاه هستند و او را ياري مي كنند نه اينكه بنده ي او باشند و به او حساب پس بدهند،با فرهنگ ايراني نمي خواند. چنانچه شهبانو در خاطرات خود نوشته روحانيون و تشكيلات آنها از آزادي برخوردار بودند كه ديگر مردم ،درسد كوچكي از آنرا نداشتند، وقتي يك جوان به خاطر حمل يك كتاب ماه ها زنداني مي شد ،و يا اينكه به خاطر يك اي كاش و سه نقطه جواني ديگر اگر خداوند به دادش نمي رسيد مي رفت آن جايي كه عرب ني انداخت،چطور روحانيون كه رسما و علنا از مجاهدين خلق و فدائيان خلق و غيره حمايت مي كردند ،كسي مزاحمشان نمي شد،اگر هم باز داشت مي شدند از دو ماه تجاوز نمي كرد.از همه جالبتر اين بود كه از سال هاي 50 جمعي از روحانيون كه در آموزش و پرورش نيز كتاب تعليمات ديني مي نوشتند، به فكر منسجم نمودن روحانيون افتادند و جلسات زيادي در تهران قم و مشهد تشكيل دادند،سيدعلي خامنه اي،رباني املشي،موسوي كرماني،باهنر،رفسنجاني بارها جلساتي داير نموده و سخن از سازمان روحانيون مبارز مي گفتند و به اين فكر بودند بلكه نوشته بودند و به مشاوره يكديگر مي گذاشتند و جالب اين كه وقتي جوانان آن زمان  از اين مسائل با خبر بودند،بدون شك نيروهاي امنيتي نيز آگاه بودندكه همين نشست ها منتهي به تشكيل شوراي انقلاب حزب جمهوري اسلامي، روحانيت و روحانيون مبارز و غيره شد. در آن سال ها كه روحانيون رها شده در ايرانشهر سرگرم منظم كردن خود براي كسب قدرت بودند نيز همين ساده نگريستن به تاريخ ديروز و امروز و نوع باور و ايمان و آگاهي از ريا و نيرنگ و غيره...به آنها فرصت داد تا به راحتي و سادگي قدرت را قبضه كنند. مي توان از تمام اين ها درس گرفت وآن را مايه عبرت دانست.1-دل بستن هاي بي مورد به بيگانگان 2- ساده لوحي و خوش باوري هاي ما 3-عدم برخورداري از حافظه سياسي ، تاريخي براي تحليل عميق و حساب شده گذشته4- بي حوصلگي از تداوم نبرد و همواره چشم به دور دوختن براي آمدن يك ناجي5-واز همه مهمتر درك اين مسئله حياتي و ضروري كه بيگانگان و استعمارگران نوين با اقتصادجهاني و رهبري سياسي جهان را در دست دارند، هرگز خواهان رشد فكري و اعطاي آزادي و دمكراسي به كشورهاي جهان سوم نيستند. گاويكه عاقل شود، ديگر شير مفت به كسي نمي دهد. آري در ديد من انقلاب دگرگونيست حركت كردن از سويي و رفتن به سمتي بهتر،نه اينكه بدون انديشه بيرون آمدن از چاله يي، و جست زدن بدرون چاهي ژرف و بي انتها ، پس اين انقلاب نبود با خراب كردن هيچ چيزي آباد نمي گردد .روشنفكراني كه هنوز عقيده بر اين دارند كه كارشان درست بوده است، آيا تابه حال فكر كرده اند كه براي هيچ چه تاواني را پرداخته اند اگر در زمان شاه گلسرخي ها وجزني ها،حنيف نژادها و چند نفر ديگر كه نامشان هست ، تيرباران شدند،دست كم سروده اي و يا آثاري از آ نها به جاي مانده كه نسل هاي آينده بخوانند و از هدف و عقيده ي آن ها آگاهي پيدا كنند،اما اسلحه اي كه جوانان براي شاه بالا برده بودند و هيچگاه از آن استفاده نشده، در زندان هاي انقلاب به روي خودشان گشوده شد،هر جواني كه دستگير مي شد براي اينكه اعدام نشود بايد پنج جوان ديگر را لو مي داد، و تازه خودش هم اعدام مي شد، حال ببينيد جواناني كه پس از انقلاب كشته شدند بيشترست يا قبل از آن وهيچ نام و يادماني هم از آنها به جاي نمانده است،اگر پيش از انقلاب شاه را سايه اي از خدا مي دانستند بعد از انقلاب ،خدايي مي كنند،اگر پيش از انقلاب امريكا امپرياليست بود و براي نابوديش شعار مي دادند اكنون ناجي و بنيانگذار حقوق بشر مي دانند!!پس اين چگونه انقلابي بود؟حركتي در جهت عكس!!امروز براي يافتن تنديس دروغ نياز رفتن به موزه ها نيست،كافيست به گفته ها و نوشتارهاي 28سال پيش توجه كنيم، با گوش جان بشنويم و با چشم جان ببينيم،آنگاه دروغ اين يگانه دشمن ايران و ايراني را مي يابيم،آري آنها بازهم با دروغ بر ايران سلطه پيدا كردند،و تاريخ بازهم تكرار مي شود اگر ما از آن درس نگيريم.

كهن ديارا، ديار يارا، دل از تو كند م ولي ندانم

كه گر گريزم كجا گريزم؟ و گر بمانم كجا بمانم؟

 

لینک نوشته

نازنین متین-

وبلاگ من
آرشيو
  • فروهر
  • سيزده به در
  • هفت سين
  • جشن نوروز
  • سوشيانت
  • جشن سده
  • چهارشنبه سوری
  • جشن اسفندگان
  • حکومت در دوره هخامنشيان
  • جشن تيرگان
  • زن هخامنشی
  • زرتشت
  • ازدواج در دين زرتشتی
  • سنگ نبشته خشايار شاه در موزه تخت جمشيد
  • آتش خاموش
  • فرهنگ ايرانی
  • ابومسلم خراسانی
  • جهان بينی زرتشت
  • فرانک
  • چرا ايران ايران ماند؟
  • 2فرانک
  • دنیا به کجا می رود؟
  • زن در دوره ساسانی
  • و امروز ما برای ايران فردا می پرسيم چرا؟
  • جشن مهرگان
  • پايان فرانک
  • کورش بزرگ
  • افت اخلاقی
  • آرش
  • افت اخلاقی ۲
  • عارف قزوينی
  • گاتها وتأ ثير آن بر دانش در ايران باستان وجهان
  • آيين زرتشت
  • تهاجم فرهنگي،آن هم از نوع داخلي
  • يك دين با دو خدا
  • يک دين و دو خدا ۲
  • لينكستان
    رتبه گوگل من