مارمولك ها هم غصه مي خورند چندين روز است كه داستاني فكرم را به خود سرگرم كرده هنگاميكه آن را خواندم باورم نمي شد احساس مي كردم كسي براي اولين بار روح زنانه گي را نه تنها يافته است بلكه براي اولين بار به شيوه ي دلنشين نشست بر ژرفناي دل بيان مي كند چگونه گمشده هاي من از دهان مردي چنين راستگو بيان مي شد؟! با شگفتي به دهان او خيره شده بودم و دلم مي خواست اين دهان تا هزاره ها بسته نشود به اندازه ي تمامي تاريخ گمشده ي من تمامي قصه هايي كه بايد مادربزرگان مي گفتند اما نگفتند و دم فرو بستند وگذاشتند من شب هاي سياه و سرد تاريخ را باوركنم باور كنم كه اين شب قيرگون را سپيده اي نيست تاريكي هست و تاريكي، گيتي بانوي داستان من را دزديدند و بجاي آن حتي مارمولكي با بندي برگردن هم ندادند،بجاي آن همه روياهاي شيرين عروسك هاي خوش خيالي را در آغوشم گزاردند كه بوي خوش عشق را نمي داد، من هميشه از خود مي پرسيدم كه اين كابوس هاي وحشتناك از كجاست؟ همه ي آنها از آنجا بود كه مادران ديگر داستاني براي گفتن به دخترانشان نداشتند،به جاي لالايي هاي شبانه و قصه هاي ديو و پري سمفوني سكوت بود وناله ي بي هويتي، حالا مي پرسم چرا؟ آنها عشق را ازمن دزديدند؟ اكنون كه به پشت سر مي نگرم ديگر تاريكي نيست صداي شغالان هست اما ديگر ترسي ندارم چون مي دانم روزي كه مي ميرم عاشق مرده ام. آقاي پرويزرجبي اينبار داستاني را بيان كرده است كه سدها ناگفتني در خود دارد شايد باورتان نشود ولي در آن هويت يك ايراني را مي توان يافت ،خواه آن ايراني زن باشد خواه مرد. داستان «مارمولك ها هم غصه مي خورند» داستانيست كه تمامي ما مي توانيم براي نسل هاي پس از خود به ارمغان ببريم تا كابوس نبيند واز تاريكي نهراسند اين داستان واقعي را تقديم مي كنم به همه ي آن هايي كه گمشده اي دارند پيشاپيش از استادم آقاي غياث آبادي براي معرفي و نقد ارزنده شان و حسن انتخابشان سپاسگزارم. http://www.hezarkaffe.com/rooz%2010.htm
|